

اگر از من بربايند تو را خواهم مرد.
پشت پرچين همين ثانيه ها خواهم مرد.
شب مرداد ،دلم تنگ و غمت بي پروا
آه... امشب گلكم !بي تو كجا خواهم مرد!
از خدا خواست دلم،باز بيايي،اما
بي تو امشب لبِ درياي دعا خواهم مرد.
اگر امشب سحري داشته باشد،حتي
تا سحر چشم به راهت به خدا خواهم مرد.
ماه من!باز كجايي كه من اين جا تنها
زير آوار غم حادثه ها خواهم مرد.
باورم كن كه اگر بي تو بمانم روزي
يا جنون خيمه زند بر من و يا خواهم مرد.





+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|



نه میخوام بین منو بین دلش جنگ بشه
نه میخوام عشقی که نداره کم رنگ بشه
من فقط یه چیزی از خدا میخوام.دلم میخواد
واسه یک بارم شده دلش واسم تنگ بشه
حیدر زاده
نه میخوام بین منو بین دلش جنگ بشه
نه میخوام عشقی که نداره کم رنگ بشه
من فقط یه چیزی از خدا میخوام.دلم میخواد
واسه یک بارم شده دلش واسم تنگ بشه
حیدر زاده
+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

چخودم کلنجار میرم،هفته پیش بود که رسما فکر کردم دیوانه شدم و هر کاری که کردم خودم را مانند دیوانه ها نشان بدم نشد که نشد آخه شنیده بودم دیوانه ها همیشه شاد هستند و غم در بین آن ها معنی ندارد .بعد از دو ساعت که در خلا سیال بودم به این نتیجه رسیدم ای بابا من تمام عمر دیوانه بودم تمام این بیست سال.بیست سال کم یا زیادش را نمی دانم،و لی دیوانه بودم .اول خوشحال شدم اما بعدیش دوباره دیدم دیوانگی هم این دوره زمانه از مد افتاده(برای آگاهی بیشتر به فیلم هم نفس ساخته فخیم زاده مراجعه شود) دلم بد جوری گرفته،اصلا دوست ندارم با کسی در دل کنم چون همه را می شناسم چون داروی همه ی ما دیوانه ها مشخص است کلمات زیبا و خنده دار آزادی ،رفاه،امنیت،آسایش و... خیلی جالبه از بابا آدم این کلمات بوده پس دلیلی نداره که در دل کنم و مردم همه خوش هستند پس بی دلیل نگفتند که دیوانه ها همه خوشحال به نظر میرسند و از وضع موجود راضی دلم بد جوری گرفته،نه عقابم نه کبوتر یک دیوانه بی آزار.نه همچینم بی آزار نیستم خرخره ی بعضی ها را می خواهم بجوم.حالا کی هست نمی دانم شاید خودم باشم شاید یک دیوانه ی دیگر که مزاحم شده باشد همش می گم ول کن بابا بس کن این بیغوله ی ماتم زده را تو هم به دیوانگیت ادامه بده خوب ادامه بدم؟
+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

مرا به شگفتی وا می داری وقتی می گویی فراموشت نمی کنم
![]()
+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|



+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

من تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را ديدم ولی باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصود های پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در يادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد يارم رفت
+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|





+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

در روزگار خیلی دور که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود عشق و خوبی و لطافت کنار هم و دروغ و نیرنگ و دیوانگی هم پیشه هم زندگی میکردند. یه روز که همه دور هم جمع بودند لطافت گفت: بچه ها بیاید قایم باشک بازی کنیم همه با شنیدن این حرف خوشحال شدند . دیوانگی گفت:من چشم میزارم ولی همه باشنیدنه این حرف ناراحت شدند چون هیچکس نمیخواست دیوانگی دونبالش بیفته ولی همه قبول کردند. دیوانگی چشم گذاشت و شمارشو شروع کرد:۱...۲....۳....۴... همه رفتن تا قایم بشن. لطافت رفتو خودشو از شاخه ی افتاب اویزون کرد.....دروغ رفت توی یه چاله ی عمیق قایم شد......نیرنگ خودشو زیر دریا قایم کرد.....ولی عشق که مونده بود کجا بره در حالی که شمارش داشت تموم میشد:۹۰....۹۱....۹۲.... عشق حول شودو خودشو انداخت پشته بوته ی گله رز . شمارش تموم شد و دیوانگی شروع کرد به گشتن اول لطافتو که از خورشید اویزون شده بود پیدا کرد بعد دروغو توی یه چاله ی عمیق پیدا کرد بعد نیرنگو زیر دریا پیدا کرد ولی هرچی گشت عشقو پیدا نکرد بعد چند دقیقه گشتن نیرنگ رفتو زیر گوش دیوانگی گفت:عشق پشت اون بوته ی گله رزه . دیوانگی با حالت غیره عادی رفت ترفه یه درخت خشک و شاخه ای از اون کندو به طرفه بوته ی گل رفت و با شدت اون شاخرو که مثله چنگک بود زد تویه بوته یه دفه صدای اهی از بوته در اومد و عشق از پشته بوته در حالی که دستش رو صورتش بود واز بینه انگشتاش خون میچکید اومد بیرون دیوانگی ترسیدو رفت عقب و گفت:چی شده؟ عشق گفت:من چشمامو از دست دادم. دیوانگی:میتونم کمکت کنم؟ عشق گفت:نه.ولی حالا که من چشمامو از دست دادم تو از این به بعد راهنمای من شو . بخاطر همین ماجراست که هر کسی عاشق میشه بعدش دیونه هم میشه![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|



+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در شنبه 1385/04/17ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|
