
شمع سوزان توام اينگونه خاموشم نكن از كنارت رفته ام اما فراموشم نكن
....................................................
ديگر از دست رفيقان گله اي نيست اگر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست
.................................................... دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بي كسي يه عمره كه دربدرم
+
نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


چه زیباست به خاطر تو زیستن
وبرای تو ماندن
و به پای تو مردن
و به عشق تو سوختن
وچه تلخ و غم انگیز است
دور از تو بودن
برای تو گریستن
و به عشق زیبای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین
زندگی است .
+
نوشته شده در دوشنبه 1385/11/30ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

گیرم بازم بیای از عاشقی بخونی
گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی
خوشیت با دیگرون بود
من به کی فروختی؟
اون از ما بهترون بود؟
میای بیا ولی حیف
حیف دیگه خیلی دیره
حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره
کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم؟
بازم می گم بدونی منم خدایی دارم
برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی
غرورتم شکستن
به چیت داری می نازی؟
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


در زلال شب
شب، آنچنان زلال که می شد ستاره چید!
دستم به هر ستاره که می خواست می رسید!
نه از فراز بام،
که از پای بوته ها
می شد ترا در آینهء هر ستاره دید!
در بی کران دشت
در نیمه های شب
جز من که با خیال تو می گشتم
جز من که در کنار تو، می سوختم غریب!
تنها ستاره بود که می سوخت
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

به یاد آرزوهای که میمیرند

می خواهم از تو بنویسم ... » آری ....امشب مي خواهم از تو بنويسم و چه
سخت است نانوشته ها را نوشتن واژه هاي بي حرف ؛ بي صدا بالا تر از
محبت را چه مي خوانند؟ رها تر از عشق را چه مي نامند؟ مي خواهم
دنيايي بسازم به نام تو و در آن بردارم فاصله را حذف كنم غربت را چشمها
بي پايان همه بر مفرش فيروزه ز تو بنويسند تو را اي شاه كليد واژه هاي
آسماني تو را چگونه بستايم؟ واقعا چگونه؟؟
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

خدایا!
به رغم تمامی تلاش هایم
شکست خورده ام .
نیازمند آن نیرو ، شهامت و ایمانی هستم
تا دریابم که در هر چه روی می دهد
رحمت تو نهفته است.
مرا خردی بخش
که شکست را توقف نداند
وآن را نردبانی برای فراز به اوج ببیند
تا دریابم ، راه موفقیت من را
شکست های بی شمار هموار می کند
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


عقربه های ترک خورده
بر کوک چشمانت می ایستند
و من
در ازدحام این دقایق
که نفس هایم اسیر مانده
از خواهش دلتنگی ها
می میرم.
اینجا
ساعت ها
دغدغه عبورند.
اما تو این بار
به التماس ثانیه ها
نه نگو
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


ـ شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تو رو ببینه
به خدا التماس می کنه ، شاید یه کسی به محض دیدن تو
دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی
دریای اشک می خوابه ، ولی تو اون رو نمی بینی
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


از باورهاي دروغين گذشتم
از افسانههاي عشق گذشتم
از خوابهاي آشفته شبهاي هراز به صبح حقيقت رسيدم
باران غبار چشمانم را شست
من اكنون ميبينم
شبي كه ندانسته نطفه بودنم بسته شد
و طپش زندگي در قلبم به صدا در آمد
سحرگاهي كه ورودم را به دنياي معماها با گريهاي آغاز
و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم
تو با من بودي
بچهگيهاي معصوم
پر از صداقتهاي مومن
پر از قهرمانهاي جاودان
زماني كه خوشبختي در پرواز پروانههاي رنگي بود
تو با من بودي
وقتي كه يأس زندگي
با پرواز پروانهها به هوا نرفت
و خنده در چشمهاي مهربانت مرد
تو با من بودي
لحظهاي كه اولين بار چشم در آينه دوختم
و در حيرت بودنم فرو رفتم
تو با من بودي
وقتي به كوچه قهرمانهاي داستان ايمان آوردم
و به دنبال معناي پاكي در چشم آدمها خيره شدم
و تفسير صداقت را در كتاب زندگي
دروغي يافتم
تو با من بودي
تو با من بودي از ابتدا از نخست مثل سايه مثل خواب
با من بودي با من زيستي و در من رشد كردي
قهرمانها در چشم من مردند
صداقت در دستهاي دو رويي له شد
خوشبختي در پرواز پروانهها نبود
و خدا لا به لاي ابرها خانه نساخته بود
معماهاي زندگي يكي پس از ديگري حل شد
اما
اما معماي وجود تو
بزرگتر و بزرگتر از باورم گشت
به من بگو كيستي تو
چيستي تو
خواب هستي يا بيداري
رويا هستي
يا هوشياري
به من بگو
تا شوق را از شور
عشق را از نور
و سيب سرخ زندگي را از باغ روياهاي دور بچينم
به من بگو
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


می گن نمی خوای منو ببینی تو بازم دوباره
بیا برگرد بشین کنار من بازم ستاره
توی اوج لحظه های تنهایی و عاشقی بیابرگرد بشین کنار من بازم ستاره
برگرد بازم به خونه دلم بی تو شده دیونه
توی اوج ترانه دارم بی تو می میرم
بیا برگرد کنارم که با تو جون می گیرم
مثل گریه کودکانه مثل خنده پر نشاطی
بمونی یا نمونی
می خوام اینو بدونی
برگرد بازم به خونه دلم بی تو شده دیونه
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


می خوای بری؟
نمی دونم چی بنویسم
خدای من نه این بار نه
کمکم کن آخه مگه ما چه گناهی کردیم که باید این جوری تقاص پس بدیم
خدای من.................... من
من می خوام اینو بدونه که می دونم دوسم داره به خدا دوسم داره
ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر می شه ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهی گیر میشه
نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره ماهی دل بمیره دریا تو ماتم بمیره
ماهی خسته ی من ندار که تنها بمونه
ماهی خسته ی من می خواد تو دریا بمونه
......................دیگه نمی تونم
از زندگی متنفرم
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


دلم برات تنگ شده
يه نگاه به اين پايين بنداز
خدايا کجايي ... چند وقته ازم دور شدي ... چند وقته ديگه نمي بينمت
چند وقته وقتي نماز ميخونم ديگه اون سالن بلوري اون ستون هاي سر به فلک کشيده ي درخشانت رو که ميليون ها بنفشه کنارشون سجده مي کنن رو نمي بينم
چند وقته احساس گناه نميکنم احساس نمي کنم ديگه نگاهم ميکني
يه نگاه تو اين قلب من بنداز ... به روح خودت در جسم من يه سري بزن
خدايا ...
بهم نزديک شو عظمتت رو بهم نشون بده چرا اخيرا دستام احساس سبکي نمي کنن بار دستام زياد شده ديگه طاقت نداره ...
صداي دستامو بشنو وقتي آه ميکشه, وقتي صدات مي زنه ,به دستاي منم جواب رحمت بده چون در رحمان بودن تو شکي نيست
خدايا ...
بيناييم رو بهم برگردون , به چشمام دوباره روشنايي بده, بذار ببينم عظمت بارگاه کبريايتو... بذار براش گريه کنم .... بذار فرياد اين بغض خفه کننده و عذاب آور به صدا دربياد
بذار يه نفر هم که شده بفهمه اين بنده هميشه گناه کارت چيزي داره به نام احساس ... به نام دل ... به نام رحم ... به نام صفا ...
خدايا ...
بذار وقتي خواستي اين زندگي اين نعمتي رو که با لطف و عطوفت بهم دادي رو بگيري, وقتي خواستي اين مخلوق رو به طرف خودت برگردوني , وقتي خواستي اسمم رو از خوشه هاي اين مزرعه پاک کني ,حکم يک آفت رو نداشته باشم ... بذار اون موقع به پشت سرم نگاه کنم و حسرت نخورم بذار آسموني باشم و مثل يک فرشه با لبخندي رويايي به طرفت پرواز کنم
خدايا ...
دلم برات تنگ شده
يه نگاه ديگه به اين پايين بنداز
يه بار ديگه صدام کن
بذار صداتو بشنوم
يه بار ديگه ديگه نگام کن
بذار انعکاس نگاهت رو توي دلم احساس کنم
يه بار ديگه دستامو بگير
بذار پاکي دستاتو دوباره احساس کنم
بذار عطر و صفا تو دوباره حس کنم
ميخوام داد بزنم :" ای عزيز ...ای دوست ... ای عشق ...اهاي خالق ... آهاي ...آهاي
دلم برات تنگ شده
يه نگاه ديگه به اين پايين بنداز
به روح مسافر خودت يه سري بزن ..."
شيرينِ هميشه تلخت
از زمين
با پست پيشتاز
+
نوشته شده در شنبه 1385/11/21ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

اغلب اوقات می اندیشیم خوشبختی با ما فرسنگها فاصله دارد،تلاش می کنیم،خیلی چیزهارا از دست می دهیم ولی افسوس زمانی می فهمیم خوشبخت بوده ایم که
ابر های سیاه روی ماه خوشبختی را پوشانده...
خوشبختی چشمک زدن ستاره،پروازه یک کبوتر و ستایش گیتیست.
+
نوشته شده در جمعه 1385/11/20ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

اغلب اوقات می اندیشیم خوشبختی با ما فرسنگها فاصله دارد،تلاش می کنیم،خیلی چیزهارا از دست می دهیم ولی افسوس زمانی می فهمیم خوشبخت بوده ایم که
ابر های سیاه روی ماه خوشبختی را پوشانده...
خوشبختی چشمک زدن ستاره،پروازه یک کبوتر و ستایش گیتیست.
+
نوشته شده در جمعه 1385/11/20ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|


در زلال شب
شب، آنچنان زلال که می شد ستاره چید!
دستم به هر ستاره که می خواست می رسید!
نه از فراز بام،
که از پای بوته ها
می شد ترا در آینهء هر ستاره دید!
در بی کران دشت
در نیمه های شب
جز من که با خیال تو می گشتم
جز من که در کنار تو، می سوختم غریب!
تنها ستاره بود که می سوخت.
تنها نسیم بود که می گشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/18ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

گیرم بازم بیای از عاشقی بخونی
گیرم تا دنیا دنیاست بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی
خوشیت با دیگرون بود
من به کی فروختی؟
اون از ما بهترون بود؟
میای بیا ولی حیف
حیف دیگه خیلی دیره
حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره
کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم؟
بازم می گم بدونی منم خدایی دارم
برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی
غرورتم شکستن
به چیت داری می نازی؟
+
نوشته شده در سه شنبه 1385/11/10ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

مي گن اگه کسي رو دوست داشته باشي نمي توني تو
چشاش زل بزني
...
نمي توني دوريش و تحمل کني
...
نمي توني بهش بگي چقدر مي خواهيش
...
نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري
...
نمي توني بهش بگي چقدر دوسش داري
...
<< ~~
واسه همينه عاشقا ديوونه ميشن~~ >> 
+
نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در یکشنبه 1385/11/08ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
**********
*********
*******
******
+
نوشته شده در یکشنبه 1385/11/08ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در یکشنبه 1385/11/08ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

+
نوشته شده در یکشنبه 1385/11/08ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط عاشق تنها
|

با دلم گفتم ای ساده ! فراموشش کن
تا کجا چشم بر اين جاده ؟! فراموشش کن
دست بردار از او٬خاطره بازی کافی است
فرض کن گل نفرستاده ٬ فراموشش کن
ان نگاهی که دم اخر از او جا مانده
پيش او برده و پس داده فراموشش کن
مردمان نگهش قله نشينند هنوز
دل که در دره نيفتاده فراموشش کن
گفتم اين تکه غزل را بفرستم نزدت
دل ولی گفت: " نشو ساده ! فراموشش کن "
به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت
اتفاقی است که افتاده فراموشش کن
+
نوشته شده در جمعه 1385/11/06ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط عاشق تنها
|
